lll
نیاز به اسم پسر و اسم دختر دارم میشه کمکم کنید بهم بگید؟؟؟
خوشحال میشم....
دوستون دارم.....![]()
![]()
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
خدا رو شاهد میگیرم جز تو به هیچکی دل ندم![]()
هر کی بیاد سراغ من جواب رد بهش بدم![]()
میگم که عشق من تویی![]()
بود و نبود من تویی![]()
هر کی بگه دوست دارم![]()
میگم وجود من تویی![]()
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
سلام سلام
باران نباش تا با التماس به پنچره بکوبی که نکاهت کنند ابر باش که با
التماس نگاهت کند تا بباری .........................
وقت آن است که مردم ره صحرا گیرند.......
خاسه اکنون که بهار آمد و فروردین است..........
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
من تا یک هفته دیگه به مدت چند روز که معلوم نیست خدا میدونه نتونم
بیاااااااااااام نت.........باید برم جایی.............![]()
ولی خودمونیمااااااااااااااااااااااا دلم برای همون تنگ میشه عزیزان خوبم...
خیلی خیلی دوستون دارم.....![]()
![]()
![]()
ولی از همتون می خوام برام یه قولی بدید......![]()
![]()
قول بدید که وبم رو تنها نذارید..
راستی سعی می کنم از طریق کافینت به نظراتتون جواب بدم.![]()
![]()
همتون رو دوست دارم..............![]()
![]()
![]()
دلم برای همه شما تنگ میشه................![]()
![]()
![]()
فداتتون.....بای![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
می خوام از اینجا بهش بگم دوسش دارم....
دوست دارم
اجازه هست عشق تو رو تو كوچه ها داد بزنم؟
رو پشـت بـــــوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟
اجازه هست كه قلـبمو برات چراغونی كنم؟
پیش نگاه عاشقت،چشـــــمامو قربونی كنم؟
اجازه میدی تا ابـد سر بزارم رو شونه هات؟
روزی هزار و صـد دفه بگم كه میمیرم برات؟
اجازه میدی كه بـگم حرف ترانه هام تویی؟
دلیل زنده بودنـــــم ، درد بهانه هام تویی؟
اجـــازه هست تا تـه مـرگ منتظر تو بشینم؟
تو رویاهــای صورتیم، خودم رو با تو ببینم؟
اجازه هست جار بزنم بگم چقد دوست دارم؟
بگم می خـــوام بخاطرت سر به بیابون بزارم؟
اجازه میدی قـصه هام با عشق تو جون بگیره؟
چشمای عاشقـــم واست روزی هزار بار بمیره
اجازه میدی عشقـــمو همش بهت نشون بدم؟
پیش زمین و آسمــون واسه تو دس تكون بدم؟
اجازه میدی كه فقــــــط تو دنیا با تو بمونم؟
هر چی كه عاشقانه بــــود به خاطر تو بخونم؟
اجازه هست پناه من گــــــرمی آغوشت بشه؟
هر اسمی جز اسم خودم ،دیـگه فراموشت بشه؟
اجازه هست ؟ بگو كه هست ، من همشو دارم میگم
با تو به آسمون میرم ،با تـــــــــــــو یه آدم دیگم
اجازه میدی كه بگم ،من مال تـــــــو،تو مال من؟
من از تو خواهش می كنم كه زیر وعـــده هات نزن
اجـــــــازه تـــو دست تـــو ،اجازه من دست تـو
خنده من خنـــــــده تو ،شكست من شكست تـو.......
دوستم داشته باش ، هـمانـگونه که من دوستـت دارم
بگذار فاصله من و تو کمتر از آنی باشد :
که می خواهـيـم و نمی توانـيـم
که می توانـيــم و نمی گـذارنــد !
بگذار ميان من و تو فاصله ای نـمـانــد
نه به خاطر خودت ،
و نه به خاطر من !
که به خاطر اين عـشـق دوسـتـم داشـتـه باش
بـيـش از آنی که من دوسـتـت دارم ..............
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
من غم را در سکوت.سکوت را در شب. شب را به خاطره اندیشیدن به
تو دوست دارم. من زندگی را در عشق .عشق را در قلب..و قلب را به
خاطره اینکه آشیانه توست دوست دارم.من اندوه را در اشک ..اشک را
در چشم وچشم را به خاطره دیدن روی تو دوست دارم.من عشق را در
سکوت ..سکوت را در تنهایی ..تنهایی را به خاطره تپیدن قلب..
تپیدن قلب را برای تو دوست دارم...............
وقتی خواستم زندگی کنم. راهم را بستند. وقتی خواستم بمیرم.
گفتند:بزرگترین گناه نا امیدی است. وقتی براستی سخن گفتم .
گفتند: دروغ است . وقتی به ستایش روی آوردم گفتند: خرافات
است. وقتی گریستم . گفتند: کودکانه است. وقتی خندیدم گفتند:
دیوانه است. حال دگر مانده ام ..... و حال که دیگر! سخن نمیگویم.
گویند عاشق است! این است زندگی من .... براستی چه دنیای
دیوانه ایست................
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
از اینکه تو این مدتی ک نبودم اومدین و بهم سردین خیــــــــــلی خوشحال شدم باورتون نمیشه ...
نمیدونستم چطوری از همتوون تشکر کنم دفعه ب ذهنم رسید که بیام و توی پیج از همتوون تشکر کنم ...
دوست جوونیای خودمین خیلی دوستتون دارم ...
فدای همتون ... ملــــــــــــوس ...
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
سعی میکنم زودی آپش کنم ...
فدای همتون ...
![]()
![]()
![]()
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای
فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد.
نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد.
در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر
شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با
خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه،درآینده مردی میشه که
میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد.
بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و درسراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.
سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟
پنی سیلین...![]()
اسم پسر نجیب زاده چه بود؟
.
.
.
وینستون چرچیل ...
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
ساسانی در ایران)رخ داد.
روایت اول...
این روز از دوره امپراتوری یونانیان به شهرت رسید در یونان باستان روز۱۴فوریه به روز جونز معروف
بود جونز پادشاه همه بت ها بود او همچنین مشهور به خدای همه الهه ها وزنان وازدواج بود درروز ۱۴فوریه
جشن ایوپرکالیا برگزار می شد در این روز ۲ختران جوان نام خود را روی کاغذ نوشته دربطری هایی می
گذاشتند وبه اب می انداختند درطرف دیگر رودخانه پسران جوان درانتظار می ایستادند وهریک بطری را از
اب می گرفتند وتاشب ۱۴فوریه با ۲ختری که نام اورا ازاب گرفته بودند درجشن شرکت می کردند و گاهی این
اشنایی به ازدواج می انجامید .
روایت دوم ...
همان طور که گفته شد ولن تاین یک کشیش بود ودران زمان ازدواج قدغن بود واعتقاد بر این بود که سربازان
متاهل جنگجویان خوبی نیستند ولن تاین که فکر می کرد این عادلانه نیست مراسم ازدواج جوانان را درخفاانجام
می داد وبه هر یک گل سرخی هدیه می کرد تا اینکه کلادیوس متوجه این نافرمانی شد و دستور دستگیری و
اعدام ولن تاین را صادر کرد ولن تاین به زندان افتاد و در همان جا عاشق ۲خترنابینای زندانبان شد این رابطه
تاحدی بود که عشق ولن تاین واعتقاد او به پروردگار باعث بازگشت بینایی۲ختر شد سرانجام ولن تاین در روز
۱۴فوریه اعدام شد ولی قبل از اعدام شدنش نامه ای با امضای(ولنتاین تو)برای ۲ختر نوشت وازان زمان
داستان این عشق نافرجام درفرهنگ عامی رسوخ کرد اما این ها افسانه هایی هستند که صحت و سقم ان ها
مشخص نیست افسانه هایی که هر سال در۱۴فوریه ۲باره زنده می شود .
***************************************************
ولنتایـــــــــــــــــــــــن مبارکـــــــــــــــــــــــــــــ
![]()
![]()
نظـــــــــــــــــر بادتـــــــــــــــــون نــــــــــــــــــــره ...
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
امشب من با اینکه کسالت دارم امّا اومدم که وبمو آپ کنم چون یکی از دوستان بسیار عزیزمون گفته که این وبلاگ رو آپ کنم والا اصلا امشب حسشو ندارم .دوستای گلــــــــــــــم من این ترمم با یاری خـــــدا قبول شدم و از همه دوستانی که برام دعا کردند خیلی تشکر میکنم ( آجی هاجــــر عزیزم ) البته از دوستانی هم که دعا نکردند هم تشــــــــــکر میکنما بهرحال اومدن یه سری به این وب خشک و خالی ما انداختن زحمت کشیدن دیگه
....
خب بگذریم دیگه پر حرفی بسه میریم سر اصل مطلب حتما الان میگین این همه پرحرفی کردی تازه میگی بریم سر اصل مطلب ؟؟؟
اصل مطلب چیه ؟؟؟ اگه گفتین ؟؟؟ قسمت بالا یه خورده اگه دقت میکردین متوجه می شدین که اصل مطلب چیه
...
بله گفتم که بنا به درخواست یکی از دوستان امشب اومدم با این کسالت وبلاگمو آپ کنم خب تا اینجاش درست خب حالا اصل مطلب اینه که امشب من این مطلبی رو که آپ میکنمو تقدیم میکنم به همین دوست عزیز و گرامیم
اصل مطلب همین بـــــــــــود ![]()
.
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید
داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی
شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او
ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من
عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را
دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا
موفقیت را دعوت نکنیم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت
کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق
است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب
پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند
ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
دوستـــــــان گلـــــــم نظــــــــــــر یـــــادتـــــون نــــــــــــــــــره ...
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
حالتون چطوره خوبین ؟؟؟؟؟
درس و امتحاناتون تموم شده دیگه ؟ البته اونایی که دارن درس میخونن رو میگمـــــــــــــــــــــــــا
قبول شدین یا نـــــــــــــــــــــــــه؟؟؟؟
من که فک کنم این ترم ....
با اینکه خیلی زحمت کشیدم اما بازم میترسم که استادمون مارو شرمنده کنه پیش خانوادمون .
دوستای گلم من یه عذرخواهی به همتون بدهکارم .
عذرخواهی واسه چی؟؟؟؟
خب واسه اینکه خیلی دیر دیر میام بهتون سر میزنم دیگه خیلی هم دیر دیر میام براتون آپ میکنم حالا یادتون اومــــــــــــــــد؟؟؟
امروز چون خیلی دلم براتون تنـــــــــــــــــــــــگ شده بود اومدم ببینم که چه خبــــــــــــــــــــــره که دیدم بله
دوستای گلم همچنان به یادم بودن و کلی با نظرات خوشتلشون خجالتم دادن .
هفته بعد که امتحاناتم تموم میشه شارژ اینترنتمم تموم میشه معلوم نیســـتــــــــــــــــــ کی شارژ کنم
واس همین خیلی خیلــــــــــــــــــــــــــی دلم براتون تنگ میشه اما سعی میکنم هرجوری هست بیام و
بهتون سر بزنم .
خب دیگه من برم دیگه خیلی پرحرفی کردم سر شماهارو هم بدرد آوردم .
مواظب خودتون باشیــــــــــــــــــــــــــــــــد .
بهم سر بزنید منو تنهـــــــــــــــــــا نذارید .

***************************************************

***********************************************************

**********************************************************
دوستای عزیز نظر بدین هرچند آپی نکردم امــــــــــّا ......
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
سلام دوستای گلم داستان زیبای شاخه گل خشکیده ، اولین و بینظیر ترین داستانهای
عاشقانه ، خواندنی و جذاب پیشنهاد میشه این داستان را بخونید هرچند به کوتاهی
داستانهای دیگه نیست اما از همه زیبا تره حتما چند دقیقه وقت خودتونو به خوندن این
داستان قشنگ بگذارید و لذت ببرید
راستی من این داستان رو هم از سایت تندیس زندگی خوندم بازم خوشم اومد گفتم شما هم
بخونید خیلی قشنگـــــــــــــــــــــه![]()
![]()
وحالا شروع داستان ....
قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی
که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از
لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .
تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی
همه جا همراهم بود .
تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن
را از قاب ذهنم بیرون کشید.
از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش
بود . همان قدر زیبا ،
با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز
مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در
نظرم خیال انگیز مینمود.
به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .
اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از
رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.
ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.
محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در
وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر
روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.
هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی
اش میشد !
اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان
در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .
<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>
این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .
باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم
ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا
من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .
آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه
های من بود ؟!
من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .
محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .
برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .
آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او
بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .
مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد
و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.
هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:
این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم
توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته
بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ،
کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .
بعد نامه یی به من داد و گفت :
این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز
کنی ))
مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده
بودم .
اما جرات باز کردنش را نداشتم .
خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز
فکر پوچم ، میخندید.
مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای
آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .
_ سلام مژگان . . .
خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .
مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .
چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !
مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد
و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .
_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟
در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم
_ س . . . . سلام . . .
_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این
کار رو بکنی ؟
یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .
این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته
بودم .
حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .
تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .
آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه
کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .
وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه
سنگین را تحمل کنم .
نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !
چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم
چشمهایم را ببندم .
مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .
حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه
کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .
داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم
ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت .
اما قلبم . . .
قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از
حلش عاجز بودم کمک کند .
بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که
چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.
ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی
خشکیده که بوی عشق میداد .
به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه
را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل
خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت
بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و
میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .
بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل
را نداشته .
اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط
به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن
جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …
گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت
درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است
و در نظر من چقدر پست .
چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش
عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او
خواستم که مرا ببخشد.
اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.
ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم.
<پایان داستان >
احساس شما بعد از خواندن این داستان چیست ؟؟؟؟
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
این داستان کوتاه رو من توی سایت آونوس دات کام خوندم از اونجایی که خیلی خوشم اومد گفتم بزارم تو
وبم تا شما دوستای عزیزم هم بخونید شاید خوشتون بیاد .
بعد خوندن نظر یادتون نره حتما نظر بدینا .
حالا شروع داستان ...
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط
روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه
متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!
در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید ...
با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر
زبان نیاورد..
او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود
بسیار ناراحت و پشیمان
بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:
«« دوستت دارم بابایی»»
…..
…..
روز بعـــــد آن مــــــــرد خودکشـــــــــــی کــــــرد!!
نظـــــــــــــــر یادتـــــــــون نـــــــــره...
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
( این داستان توسط یکی از دوستان خوبم توی سایت "کلوب دات کام" فرستاده شده بخونید حتما شما هم ...)
و اما داستان ...
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه...
مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند![]()
![]()
![]()

لطفا نظر یادتون نره ...
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
دلها بی صدا میشکنند مواظب زیر پاهات باش
که دردش با اشک و سوزش با آه بر میخیزد و
من رفتم ونفهمیدم که چی زیر پا گذاشته ام
دوستش داشتم دوسم داشت من زیر پاهامو ندیدم reza
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه است.
سوگند
برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
چه ستی میشود دستـان مـا کنـارهم ! بـی شک ؛
هیچ طراحی تـا امـروز چنین ستی را بـا هم جـور نکرده است
نرگس سوریان

برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
دلم برای کسی تنگ است که گمان میکردم :
می آید ..... می ماند ....
و به تنهائیم پایان میدهد آمد
..... رفت ......
و به زندگی ام پایان داد ... !
هستی

برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا
فکر می کردم تنهایی یعنی
من...
سکوت...
پنجره های خاک گرفته...
اتاق خالی از تو...
نمیدانستم سنگینیش بیشتر می شود
در ازدحام آدم ها!
negar

برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا

برچسب:
نویسنده: بلدب ر بلا بلا ب ا